از سعیدآباد تا جام جهانی روسیه!

از سعیدآباد تا جام جهانی روسیه! / ۱

مجتبا شول افشارزاده

بخار شلغم می‌زد پشت عینک‌های ته‌استکانی بی‌بی‌گل. صدای تلویزیون تا ته وِل بود. بی‌بی‌گل با گوشه چارقدش بخار شلغم را از روی شیشه عینکش پاک کرد و خیره شد توی صورت لوییس‌فیگو.

لوییس‌فیگو داشت توی تلویزیون حرف می‌زد. بی‌بی‌گل همان‌طور که سِرچِنگو نشسته بود، در تایید حرف‌های فیگو، همزمان کله و ماتحتش را تکان می‌داد و می‌گفت: «بله ننه! فیگِو دردات توی سرم! همی‌طِوریه که تِ می‌گی!»

عادل فردوسی‌پور داشت به فیگو خوشامد می‌گفت که مِشتی‌خدامراد هم آمد تو. مِشتی‌خدامراد از همان دم در اتاق، کیفور داد زد: «خِیله خِش اومده فیگوخان! وِل‌کن تو ایران! کی با کی شِد بی‌بی‌گلم!»

بی‌بی‌گل درحالیکه قابلمه آشی که پر از شلغم بود را می‌گذاشت پایین، لبی ورچید و گفت: «از قدرت پدرشون مگه هست قرعه بزنند بدون مِشتی‌خدامراد من؟! هَـ؟! هنوز قرعه نزدند! تِ چکار کردی؟ تخمه آوردی از تو اتاق بُنی؟»

مِشتی‌خدامراد دهان بی‌دندانش را به قهقهه‌ای باز کرد و گفت: «تخم ‌و تخمه از ما گذشته، پفک خریدم!»

بی‌بی‌گل شلغم داغی را پرت کرد توی صورت مِشتی‌خدامراد و گفت: «خاکا عالم تو سرت، از تو یکی که بگذر نیست!»

مشتی خدامراد شلغم را با دستش چاقید، گذاشت توی دهنش و گفت: «شلغم‌ت شیرینه، ئی جام جهانی شیرین می‌شه!»

بعد دوتایی نشستند بیخ هم و خیره به تلویزیون که قرعه‌کشی جام جهانی شروع شود.

عادل فردوسی‌پور خودش را انداخت روی میز و بلند کرد و دوباره کشیده شد روی میز و گردنش را برد عقب و آورد جلو تا توانست یک‌بار دیگر سوال مسابقه نود را بخواند و از بینندگان عزیز بخواهد که سوال مسابقه پیامکی را به دو، سه‌صفر، نود ارسال کنند تا به قید قرعه، برنده سفر به روسیه برای تماشای مسابقات تیم ملی ایران در جام جهانی بشوند.

بی‌بی‌گل پفکی را گذاشت توی دهان مِشتی‌خدامراد و گفت: «بلات توی سرم! یه اُس‌مُسی بده به عادل، شایدم قرعه خورد به خودت! حقت خودته! ایقدی تِ فوتبال نگاه کردی فیگِو هم نگاه نکرده!»

مِشتی‌خدامراد شلغمی را گذاشت توی دهان بی‌بی‌گل و دُم شلغم را هم کشید خودش فرقوت داد و بعدش گفت: «من؟! روسیه؟! با او سرماش؟! خُل شدی پیرزن؟! گرم و نرم همین سعیدآباد می‌شینم توی خونه‌م با چهارتا پسرم عین چهارتا نرشیر، با من می‌شیم پنج‌تا، نگاه می‌کنیم بازی‌ها رو منت از عادل و پوتین هم نمی‌کشیم، مقابل اسرائیل هم به میدان نمی‌ریم!»

صدای قُدقُد مرغ‌های بی‌بی‌گل و مع‌مع کهره‌های خدامراد به هوا بلند شد. بی‌بی‌گل گفت: «الان دون و علف رِختم جلوشون که!»

خدامراد نفس سنگینی کشید و گفت: «دروغ نگم می‌خواد زلزله بشه، زبون‌بسته‌جماعت حالی‌ش شده!»

بی‌‌بی‌گل نفس راحتی کشید و گفت: «ها! ترسیدم، گشنه نباشند! ما که خدا رو شکر خونه‌مون مسکن‌ مهریِ؛ سِفت!»

پس از خوشحالی عادل و فیگو و خدامراد و بی‌بی‌گل برای حجاب مجری روسی محض ناز صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مراسم قرعه‌کشی شروع شد. بی‌بی‌گل رو به خدامراد گفت: «مِشتی خدامراد! بدشانسی تِ مِجری‌شون هم که ساپورت داره. ولی او یکی‌شون به گمونم مادرش وقتی حامله بوده خرگوش زیاد می‌خورده؛ نه که یه دست‌پهلو خرگوش حرومه، به خاطر همی ئی دخترش هم یه دست‌پهلوش لقِ!»

مِشتی خدامراد در‌حالیکه داشت شلغم‌ها را از توی قابلمه آشی می‌آورد بیرون و در هشت گروهِ چهارتایی می‌چید، زد روی زانوی بی‌بی‌گل و گفت: «هِس! سید یک شروع شد، ببینیم حالا ایران توی گروه روسیه‌ می‌فته یا لهستان رو له می‌کنه؟!»

بی‌‌بی‌گل هم لم داد و آرنجش را گذشت بیخ آرنج خدامراد روی متکای لوله‌ای و سعی کرد دل توی دلش نباشد. بنابراین رو به سقف گفت: «یا خودِ خدا پِرو!»

هر قرعه‌ای که دیه‌گو آرماندو مارادونا درمی‌آورد، فوری مِشتی خدامراد هم پرچم همون کشور رو که قبلا چسبونده بود به سر شاخ کبریت، می‌زد توی شلغم مربوطه.

پرتقال که افتاد توی گروه اسپانیا، مِشتی خدامراد دستی کشید روی پیشانی عرق‌کرده‌ی طاسش و گفت: «فقط توی همین گروه ایشالاه نیفتیم، رفتیم!»

کافو نگذاشت کلام از دهان مِشتی خدامراد بچکد بیرون، فرتی گفت: «ایرَن!»

بی‌بی‌گل زد توی سر کافو و گفت: «اُم! دردا بلام توی سرت! تِ یکی هیچی نمی‌شی ننه!»

کافو همچنان می‌خندید. اشک از گوشه چشم مِشتی خدامراد شره شده بود. کوفت روی سر کتری. صدای مرغ‌ها و کهره‌ها دوباره بلند شد. بی‌بی‌گل گفت: «ئی زبون بسته‌ها هم فهمیدند بخت‌مون خوابید، لحاف قرمزو هم روش!»

مِشتی‌خدامراد صدایش در نشد تا وقتی که مراسم قرعه‌کشی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه تمام شد با ۳۲ شلغم پرچم‌خورده و مغموم بین مِشتی‌خدامراد و فیگو و عادل فردوسی‌پور. فقط به جا یکی از شلغم‌ها یک پرتقال در گروه دو قرار داشت.

به ثانیه نکشید اعلام پایان مراسم قرعه‌کشی که تلفن خانه زنگ خورد. مِشتی‌خدامراد یکبار دیگر کوفت روی سر کتری و بلند شد گوشی را برداشت. فقط گوش می‌داد و دندان‌قروچه می‌رفت. دق می‌کرد و لب و لوچه‌اش را به هم می‌فشارد و رو به بی‌بی‌گل که نگران استاده بود اشاره می‌کرد که چیزی نیست و باز به آن سمت خط تلفن گوش می‌داد.

بی‌بی‌گل چای تیره‌ای را توی نعلبکی گذاشت توی طاقچه برایش. بالاخره مِشتی‌خدامراد دهان باز کرد و گفت: «یعنی به شما هم می‌گن اولاد؟! پوزه‌تون به لحَد! می‌خواهین ئی دو قِرون پول بازنشستگی من رو هم از دستم در کنید؟ ها؟!»

بعد قندش را زد تو چای و گفت: «یه روز پفک خوردیم چه عقل‌مون بچه شد گفتیم می‌شینیم با چهارتا پسرمون عین شیر، جام جهانی رو نگاه می‌کنیم. نگو، شما چارتا شغال حیله‌گرید…»

و قند خیس‌خورده‌اش را چووووش به دهان گذاشت و گفت: «به همین شهد شیرین‌کام که صداش رو شنیدید، حالا که ئی‌جور شد پول‌هام رو ورمی‌دارم می‌رم روسیه بازی‌ها جام‌جهانی رو نگاه می‌کنم، یه قرون هم براتون….» {صدای پارازیت}

بی‌بی‌گل در حالی‌که گیره چارقدش باز شده بود و روی شانه‌هایش می‌افتاد، توی یک دستش پرتقال سیدبندی را له کرد و با انگشت شصت دست دیگرش به مِشتی‌خدامراد لایک فرستاد.

ادامه دارد…